|
سلام بچه ها عموم مرد ۱۶ آذر براش دعا کنید ممنون می شم عمو رجب اعتمادی + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 7:55 توسط حسین |
شبی عمگین شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایی غزیت است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستیم بودو ندونست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 6:48 توسط حسین |
گفتند خواستن توانستن است.ولی ای کاش میگفتند: در عشق تنها خواستن است توانستن نیست دنبال کسی نباش که بتونه با تو زندگی کنه دنبال کسی باش که نتونه بی تو زندگی کنه روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ** زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود ** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود ** زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود ** زيباترين هديه عمرم محبت توبود ** زيباترين تنهاييم گريه براي توبود ** زيباترين اعترافم عشق توبود گاش می شد پاسخ عشق همیشه حرفای قشنگ بود از خیال با تو بودن شب وروز ترانه ساختم اگه توبا من نباشی زندگی برام تمومه + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 8:5 توسط حسین |
بچه ها جوانه گناه داربخواین تا خدا ببخشش بچه ها خواهش می کنم برای دوستم دعا کنید آخه اون دیگه زنده نیست اون سر یک حماقت خودش را اعدام کرد می دونم گناه خیلی بزرگی اما شما از خدا بخواین تا علی را ببخش با ورم نمی شه که علی مرده دوست دارم علی جون یا برسلی تشکر از همه شماو التماس دعا برای علی حسین وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد. اونی که گفتم نرو گفت نمیشه دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه وقتی میخواست بره اون منو صدا کرد واستاد و تو چشام خوب نگا کرد گفت میدونی خودت برام عزیزی این اشکارم بهتره نریزی مجبورم برم که سفر چاره ی کارمه یاد اون خاطرات مرحم دل پارمه تقدیر ما از اول همین بود یکی تو آسمون اونیکی زمین بود تو تقدیر ما هر چی حیرونیه مال خطوط روی پیشونیه شاید اگه دائم بودی کنارم یه روز میبینم که دوست ندارم می خوام برم و تا ابد بمونم سخته برای هر دو مون میدونم آره گفتی کسی که میشه ستاره هیچ چاره ای به جز سفر نداره گریه نکن گریه هاتو نگه دار لازم میشه گریه وقت دیدار خودم میرم عکسام ولی تو فقابه میشنوه حرف اما بی جوابه بارون که بارید برو زیر بارون به یاد دیدار اون روزامون تو چمدونم پر عطر یاسه چشام با چشای تو در تماسه رفتن من اسب سرنوشته همونی که رو پیشونیمون نوشته فکر نکن دوری و اینجا نیستی قلب من اونجاست و تنها نیستی منتظر شعرا و نامه هاتم هر جا میری، بدون منم باهاتم غصه نخور زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه دیگه سفارش نمیکنم عزیزم نزار منم اینجوری اشک بریزم شاید یه روزی به هم رسیدیم همدیگرو شاید یه جایی دیدیم مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش کسی که چشاش یه کمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه دیگه باید برم خیلی دیره فقط نزار خاطرمون بمیره با خدافظی منو در به در کرد اشکامو دید و بعدش سفر کرد از وقتی رفت دستام رو به آسمونه شاید پشیمون بشه برگرده بمونه فهمیدم امروز سفرم یه درده من چیکار کنم اگه که بر نگرده پشت سرش میریزم آب یه دریا منتظر میشینم بی تاب تا فردا
الهی که بدون هیچ فرودی بشه ستاره و برگرده به زودی + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 6:28 توسط حسین |
دوستت دارم... بود.مانند میهمانی ناخوانده،سرزده وارد زندگی او شده بود و به خوبی از او استقبال و پذیرایی دیده بود.گرچه در تمام این مدت به فکر راهی برای رفتن بود،ولی اکنون که می توانست برود،احساس می کرد دلش تنگ خواهد شد.خداحافظی واقعا سخت بود.چاره ای جز رفتن نبود.قایق منتظرش بود و او که همیشه خواب رهایی از آن جزیره ی پرت و دورافتاده را می دید،حالا در بیداری طاقت دوری از تک درخت جزیره را که تنها دوست دوران اخیرش بود،نداشت. جزیره را ترک گفت درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد کسی جای دراین کلبه ی ویرانه ندارد دل رابه کف هرکه نهم بازپس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد گفتم چشم گفت براهش میدار گفتم جگرم گفت براهش میدار گفتم دلم گفت چه داری دردل گفتم غم توگفت نگاهش میدار + نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 8:35 توسط حسین |
و گفت من بی سوادم عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه زندگي با همه وسعت خويش، محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا مي داند منو تو مثل دو تا خط میمونیم از شما خواهش دارم نظر یادتون نره.... ممنونم + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 9:39 توسط حسین |
نظر یادتون نره ممنون جای دسته گلی که فراد برام می اری... جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن. به جاي سيله اشكي كه فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي اون متن هاي تسليت كه فردا برام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 5:19 توسط حسین |
من تو را دوست دارم باور کن زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او رنده بماند
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 14:59 توسط حسین |
چندين سال پيش، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 14:11 توسط حسین |
روزی از گورستانی می گذشتم
|
| ||||||